صعود به تنگ رزنا

صعود به تنگ رزنا

 

گزارش و عکس در ادامه مطلب...

به نام خدایی از جنس بهار، از جنس زیبایی و مهربانی

درود به تمام همنوردای بهاری و کوهنوردای طبیعت دوست

گزارش نیم روزه تیم کوهنوردی بهار در آخرین روز بهمن ماه 1394

مبدا: کازرون

مقصد: روستای کلانی (تنگ رزنا)

سرپرست: خانم راحله نظریه

راهنما: خانم ناهید رضاییان پور

نفرجمعکن ها: آقای عرفان قاسمپور و خانم فریده راهرو

گزارشگر و عکاس: مجتبی قاسمی زاده

اعضای گروه:

آقایان: عرفان قاسم پور، مجتبی قاسمی زاده، ساسان پاسبانی (مهمان)، بهروز رستم نژاد (مهمان)، محمد خداپرست (مهمان)، حسین بحرانی (مهمان).

خانم ها: راحله نظریه، ناهید رضاییان پور، لیلا محبی، عفت محبی، فریده راهرو، فریبا راهرو (مهمان).

خوب قبل از اینکه گزارش رو شروع کنیم خوبه که درباره تنگ رزنا که واقع در روستای کلانی هست بدونیم:

طبق مختصات جغرافیایی، این کوه در 70 کیلومتری شمال شرقی کازرون و همسایگی روستاهای دشت برم و عبدویی، در دهستان دشت برم قرار دارد. در مختصات 29 درجه و 35 دقیقه و 29 ثانیه شمالی و 51 درجه و 52 دقیقه و 22 ثانیه شرقی قرار دارد و یکی از بهترین قطب های تفریحی شهرستان به حساب میاد که هم از جنبه طبیعت  گردی و هم از نظر قطب ورزشی یکی از بهترین گزینه های موجود میتونه باشه و با پوشش گیاهی علاوه بر بلوط، بادام کوهی، کیالک و ارژن هست.

 و حالا گزارش برنامه نیم روزه ی پرهیجان ما:

صبح روز جمعه مورخ 94/11/30 ساعت حدودای 4:30 بود که آقای حمیدی راننده ی اون روز، بچه ها رو از اولین ایستگاه که چهارراه انقلاب تا آخرین مسیر که میدان بلوار بود سوار کرد و تیم 12 نفری پر انرژی ما به سمت مقصد مشخص که روستای کلانی بود، حرکت کرد.

ساعت 5:44 به روستا رسیدیم، از ماشین که پیدا شدیم، هوا هنوز تاریک بود و سردی هوا هم یکم پوست رو نوازش میداد اما لذت بخش بود چون بوی عطر شکوفه های درختا که یکم زودتر از موعدِ بیرون اومده بودن طراوت هوا رو چند برابر می کرد.

به طرف مسجد حرکت کردیم و بچه ها نماز صبحشون رو داخل مسجد خوندن بعد از نماز، خانم رضاییان در مورد وضعیت کوه و مشخص کردن وظیفه ی بچه ها صحبتی داشتن و بعد از اون به سمت هدفمون حرکت کردیم.

همون ابتدای راه به یک درخت سرو خیلی بزرگ که یکی از تاریخی ترین درختها بود اونم با قدمت 500 ساله رسیدیم، باور کردنی نبود، یه درخت با اون همه قدمت و عظمت!!! حیرت آور بود!

حدود 10 دقیقه از حرکت گذشته و هوا هم تقریباً روشن شده بود که خانم رضاییان، راهنمای گروه، اعضا رو برای نرمش نگه داشت و آقای قاسمپور با حرکت های ساده ای گروه رو نرمش داد که واقعاً هم تاثیر خوبی روی هممون گذاشت.

ساعت 6:19 بود که نرمش تمام شد و به سمت تنگ حرکت کردیم.

هوای پاک بهاری، همنوردای بهاری، کوه با پوششی سبز، درخت هایی با شکوفه های سفید و صورتی و صدای چهچه زدن پرنده ها که پژواکش توی کوه میپیچید و نوید اومدن تیم بهاری ما رو به همدیگه میدادن و حتی خنده های بچه اونم از جنس واقعیت و دور از مشغله، چیزی بود که همه ما بهش نیاز داشتیم و امروزِ مارو به یه روز بهشتی تبدیل میکرد.

آروم آروم همه پشت سر هم زیر نظر سرپرست گروه، خانم نظریه به سمت بالا حرکت میکردیم و از طبیعت لذت میبردیم. به بچه ها که نگاه میکردم فقط طراوت و خوشحالی بود و چیزی به اسم خستگی دیده نمیشد، ساعت 6:51 به یکی از شگفتی های تنگ رزنا رسیدیم در اونجا، غاری وجود داشت، به شکل قلب که اهالی اونجا به آن قلب رزنا میگفتن. بعد از استراحت 5 دقیقه ای، باز به مسیر ادامه دادیم.

و ساعت 7:22 دقیقه به پرچم اول رسیدیم در راه شوخی و خنده های شیرین بچه های گروه، لذت کوهنوردی بیشتر میکرد ساعت 8 بود که به مقصد نهایی یا همون چشمه رسیدیم.

چشمه ای خیلی کوچک که از دل کوه میجوشید. بجه ها همه سفره کوچک خودشون رو کنار هم گذاشتن و با هم صبحانه ای را که در اوج سادگی اما با دل گرم و صفا و صمیمیت همراه بود رو خوردیم و و ساعت 9:34 دقیقه بود که وسایل خودشونو جمع کرده و آماده برگشت به سمت روستا شدند. ساعت 10:09 دقیقه آخرین استراحت رو داشتیم، و در آخر به پیشنهاد راهنما از داخل شکاف کوه (شکف) به سمت پایین حرکت کردیم که تجربه خیلی خوبی بود. ساعت 11:24 به روستا رسیدیم و سوار مینی بوس شدیم و به کازرون برگشتیم. و بازم یه روز عالی و پرتجربه کنار گروه رقم خورد.

از تمام هم گروهام و همنوردام تشکر میکنم ‌و گزارش خودمو با شعری از سهراب سپهری تمام میکنم.

با تشکر از وقتی که گذاشتین.

 

دشت هایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:

چه کسی با من، حرف می زند؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه.

بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می چرخد گاوی در کرت

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک،

گوشهی روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی این جاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می خواند.

X

پاسخ دهید

4 نظر

افشین محمدی  ۱۳۹۴/۱۲/۰۳ - ۱۳:۰۵:۲۸

سلام به اهل دل و نازنینان طبیعت گرد و طبیعت دوست خدا قوتتان دهد مجتبی جان عکسها بسیار زیبا و گزارش مفصل و خوبی دادی ان شاالله قسمت ماهم بتونیم در رکاب شما و دوستان نازنینتان کوهنوردی کنیم عشقتون می کنم کازرونیهای باغیرت

کوروش  ۱۳۹۴/۱۲/۰۳ - ۱۹:۲۲:۲۱

عالی محمد جان . مرسی از مطالب عالی و بی نقصت

راحله  ۱۳۹۴/۱۲/۰۳ - ۲۰:۴۴:۱۱

ممنون آقای قاسمی زاده به خاطرگزارش وعکسای عالیتون.واقعاروزبه یادماندنی بودوجای همه بچه هایی که نبودندخالی.

Negin  ۱۳۹۴/۱۲/۰۳ - ۲۲:۰۷:۴۲

پایدار باشید و همیشه بهار ممنون از گزارش عالی و عکس های فوق العادتون